یک دونده, اولین جمله ای که از ایشون شنیدم :هر طور در مورد خودت فکر کنی دیگران در مورد تو همانطور فکر می کنند.*** و اخرین جمله تا الان:اینقدر از این شاخه به اون شاخه نپر!!!*** محمد مهدی کبریتی : این نیز بگذرد*** مجتبی ثاقب: رنگین کمان از آن کسانیست که تا آخرین قطره زیر باران می مانند.*** محسن بهزادمنش: از دل نرود هر آنکه از دیده رود***. مرجان سالاری: همیشه فکر می کردم پشت دیوارهای بلند آدمهای بزرگ زندگی می کنند،ولی حالا می دانم که بلندی دیوارها به خاطرکوچکی آدمهاست *** مهدی استاجی: صبح ماجرای ساده ایست،گنجشک ها بیخود شلوغش کرده اند.***ریحانه صباغ طبسی: به هر جایی که رسیدید ...سپس رویایی بزرگتر بسازید...این رمز بقای شادی و زندگی است.*** Greetings to the authors of the international marketing group blog.Please send your beautiful words for me through the blog post for inclusion in this section.Thanks-Sabbagh Tabasi

کوچه باغ مدیریت - وبلاگ گروهی بازاریابی بین الملل
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

کوچه باغ مدیریت

سلام به برگه جدید خوش اومدید

من این مطالب را در پی گشت و گذاری صبحگاهی (ساعت6:33 است) در پیچ و خم کوچه باغ وبلاگ خودمون پیدا کردم و چون خیلی باحال بودن و تا حال ما را ازشون محروم کرده بودند بی اجازه صاحبش اینجا  درجشون می کنم .که البته اگر دوست داشتن می تونن خودشونو لو هم بدن ( در گوشی :فقط کافی یه ندا به من بدید) یا اگر کس دیگه ای هم مطلبی  برای اینجا یا برگه های دیگه  داره می تونه یادداشت خوبشو بزاره تو چرکنویس اجالتا تا من با اسم خودش انتقال بدم.

و کاش کسی پیدا بشه بخونه!!!

کسی ساعت پرسید

جملات باحال مدیریتی

شرکتها دو وظیفه ی زیربنایی دارند:"بازاریابی و نوآوری" (فیلیپ کاتلر)

 

50 درصد شرکتهای ژاپنی فاقد بخش بازاریابی اند و 90 درصد آنها بخش خاصی را برای تحقیقات بازاریابی ندارند و دلیل این امر آن است که هر فرد در شرکت یک متخصص بازاریابی است. (دکتر روستا)

یادگیری بازاریابی یک روز طول می کشد ولی کسب مهارت آن یک عمر(فیلیپ کاتلر)

شرکتها از بازاریابی محصول به بازاریابی مخاطب گرایش پیدا می کنند.(اولیور رل)

یک اصل اساسی را در عرضه ی کالا هرگز فراموش نکنید: کلمات اهمیت چندانی ندارند مهم لحن و شیوه بیان شماست.(جک ولش)

مصاحبه شغلی

 

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز

تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟»

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی.

 

کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا

تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو

با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

 

اشتباه موردی

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200

دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»

کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های

موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش

کنم.»

 

زندگی پس از مرگ

رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

کارمند: بله!

رئیس: خوب است. چون ساعتی پیش پدربزرگتان به اینجا آمده و می‌خواهد شما را ببیند، همان که دیروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش مرخصی گرفته بودید.

 

تصمیم قاطع مدیریتی

روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در

آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا

پیدایت نشود، تو اخراجی ! ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که

در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی

بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

نکته:

برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها

را نمی‌شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها

گرفته و اجرا می‌کنند.

 

زنگ تفریح

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.»  مشتری: «این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم

ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند

 

در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد

 

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.

 

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"

(پائولو کوئلیو)

 


۱۳۸۹/۱۲/۴-بعد از نیمه شب

 

سخنان بزرگان درباره تجربه

هر چه می توانید از اشتباهات دیگران چیزهای جدید بیاموزید. چون شما وقت کافی برای همه این تجربیات نخواهید داشت.     آلفرد شین ولد

تجربه چیزی نیست که برای یک مرد اتفاق می افتد بلکه عملی است که او در برابر آن اتفاق انجام می دهد.     آلووس لئونارد هکسلی

هیچ کاری وقت تلف کردن نیست اگر از تجربه آن با زیرکی استفاده کنید.     آگوستی رادین

هیچ پزشکی واقعاً زبردست نیست مگر اینکه یک یا دو مریض را کشته باشد.     هیندو پرورب

زمانیکه به چیزی احتیاج دارید و آنرا در اختیار ندارید تجربه ای با ارزش بدست خواهید آورد.

قضاوت خوب در اثر تجربه بدست می آید و اغلب تجربه از قضاوت بد بدست می آید.   ریتا مای بران

اگر می خواهید دموکراسی را بفهمید وقت کمتری را در کتابخانه با افلاطون بگذرانید و وقت بیشتری را با مردم در اتوبوس بگذرانید.     سیمون استرانسکی

تجربه نامی است که هر کسی بر خطاهای خود می گذارد.     اسکار وایلد

تجربه همان چیزی است که باعث می شود شخص اشتباه جدیدی را به جای اشتباه قبلی مرتکب نشود.

در جوانی یاد می گیریم و در پیری می فهمیم.     ماری ابنر

زندگی هنر نقاشی کردن بدون پاک کن است.

جاده منتهی به عقل و دانایی؟

خوب این جاده هموار است و توضیح آن ساده:

اشتباه

و اشتباه

و دوباره اشتباه

اما کمتر

و کمتر

و کمتر می شود.     پیت هین(از کتاب جاده ای به سوی فرزانگی)

دنیا مدرسه شماست.     مارتین اچ. فیشر

اگر می توانستیم تجاربه هایمان را به اندازه ای که ارزش داشتند بفروشیم همه میلیونر بودیم.               آبیگیل ون بورن 

دانش اگر با تجربه همراه نشود کالایی کم ارزش است.      کلارنس دی

همه چیز گفته شده است ولی تا زمانیکه کسی نمی شنود ما ادامه می دهیم و دوباره از ابتدا شروع می کنیم.     آندره گید

 

 

 

 

چه اتفاقی می افتاد اگر اینچنین می شد؟

 

داستان هیزم شکن

روزی روزگاری یک هیزم شکن خیلی قوی برای کار سراغ یک تاجر الوار رفت تاجر او را استخدام کرد. و دستمزد خوبی برایش تعیین کرد و همچنین شرایط کاری بسیار خوب بود. بنابراین هیزم شکن ما تصمیم گرفت کارش را به نحو احسن انجام دهد، تا محبت صاحب کار خود را جلب کند.

رئیس جدید به او یک تبر داد و محل کارش را نشان داد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیسش به او تبریک گفت و از او خواست به همین روش به کار خود ادامه دهد.

تاجر بسیار هیجان زده بود تا ببیند روز بعد هیزم شکن چند درخت قطع می کند. اما روز بعد او توانست فقط 15 درخت را بیندازدروز بعد هیزم شکن تلاش خود را بیشتر کرد. ولی فقط 10 درخت قطع کرد. هر روز با همه تلاشی که می کرد تعداد کمتر درخت می توانست قطع کند.

هیزم شکن با خود فکر کرد من باید قدرت خود را از دست داده باشم. بنابراین پیش رئیس خود رفت و از او معذرت خواهی کرد. و گفت نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که هر روز توانایی من در قطع درختان کمتر می شود.

تاجر در جواب پاسخ داد: « آخرین باری که تبر خود را تیز کردی کی بود؟ »

هیزم شکن پاسخ داد: تیز کردن؟ من وقتی برای تیز کردن تبر نداشتم چون خیلی مشغول ...

در این لحظه هیزم شکن به فکر فرو رفت و در کمال شرمندگی به اشتباه خود پی برد.

آیا شما هم تبر زندگی خود را تیز می کنید؟ آیا اطلاعات خود را به روز می کنید؟ آیا زمانی را برای اندیشیدن و بررسی آنچه انجام داده اید می گذارید؟ آیا  نتایج کارهای خود را تجزیه و تحلیل می کنید؟ آیا بدنبال راهی موثرتر برای مشکلات فعلی هستید؟ یا اینکه آنقدر خود را درگیر انجام کاری کرده اید که وقتی برای این کارها ندارید.

 






Powered by WebGozar

تماس با ما