یک دونده, اولین جمله ای که از ایشون شنیدم :هر طور در مورد خودت فکر کنی دیگران در مورد تو همانطور فکر می کنند.*** و اخرین جمله تا الان:اینقدر از این شاخه به اون شاخه نپر!!!*** محمد مهدی کبریتی : این نیز بگذرد*** مجتبی ثاقب: رنگین کمان از آن کسانیست که تا آخرین قطره زیر باران می مانند.*** محسن بهزادمنش: از دل نرود هر آنکه از دیده رود***. مرجان سالاری: همیشه فکر می کردم پشت دیوارهای بلند آدمهای بزرگ زندگی می کنند،ولی حالا می دانم که بلندی دیوارها به خاطرکوچکی آدمهاست *** مهدی استاجی: صبح ماجرای ساده ایست،گنجشک ها بیخود شلوغش کرده اند.***ریحانه صباغ طبسی: به هر جایی که رسیدید ...سپس رویایی بزرگتر بسازید...این رمز بقای شادی و زندگی است.*** Greetings to the authors of the international marketing group blog.Please send your beautiful words for me through the blog post for inclusion in this section.Thanks-Sabbagh Tabasi

وبلاگ گروهی بازاریابی بین الملل
X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389

شب یلدا

شب یلدا و وصف بی مثالش

خداوندا مخواه ،هرگز زوالش

شب یلدا فراتر از همه شب

نبینم هیچ کس افتاده در تب

شب یلدا زحزن و غم مبراست

شب یلدا بر همه دوستان مبارک باد
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1389
توسط: R.S.T

فراخوان

از همه ی کسانی که این پیام رو میبینید در خواست میکنم یه سر به نمایشگاه بین المللی و قرفه ی عطار بزنید من و دوستام فردا چهارشنبه درمراسم اختتامیه منتظز شما هستیم . 

 می بخشید دیر میگم تا حالا وقت نکرده بودم . 

متشکرم

دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389

اعلام حضور

با سلام این جانب احسان صفایی ورود خود را به دوستان در این وبلاگ اعلام می دارم.

با تشکر از دوست عزیز آقای محسن بهزادمنش

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

لطف خداوند

یک شبی مجنون نمازش را شکست
                                      بی وضو در کوچه لیلی نشست  

 

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

بیسوادان سده ی بیست و یک کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی اند که نمی توانند بیاموزند/ آموخته های کهنه را دور بریزیند و دوباره بیاموزند.

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

مشکلات/ کلیدی برای رسیدن به موفقیت

مشکلات ، کلیدی برای رسیدن به موفقیت

نویسنده : admin

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم :

آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.

او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.

دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم. 
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود.

من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت
۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.

ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند .
خداوند در ادامه فرمود:

آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی .

من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.

در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.


به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .

·                                 

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

الگو سازی و الگو برداری

حکایت : سه پاکت نامه

نویسنده: admin

آقای نوروز قلی پور به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود.

مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای قلی پور بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای قلی پور به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:

 

«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»

آقای قلی پور یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای   قلی پور بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود:

«تغییر ساختار بده و برنامه ریزی دوباره انجام بده.»

آقای نوروز قلی پور به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای قلی پور به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود:

«سه پاکت نامه آماده کن و وسایلت را جمع کن .»

یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389

ده نکته برای رسیدن به موفقیت

همگام بودن با تکنولوژی :
تاثیر پیشرفت سریع تکنولوژی در همه ابعاد زندگی ، به نحوی قابل مشاهده است، ولی هیچ ترسی نداشته باشید . لزومی ندارد که شما در هر رشته و زمینه ، متخصص باشید . فقط باید پیگیر این مساله باشید که چه تکنولوژی جدیدی وارد بازار شده است و از آن برای افزایش تواناییهای شخصی خوداستفاده کنید. مثلا یک نمونه نرم افزارهای جدیدی است که جهت استفاده کاربران با روشهای فوق العاده آسان کارهای بسیار سخت و پیچیده را انجام میدهند .

مدیریت اطلاعات : 
داشتن اطلاعات ، منبع بسیار باارزشی برای هر مدیر محسوب میشود.سعی کنید که اطلاعات خود رادر همه زمینه ها گسترش دهید .حافظه خود را تقویت نمایید تا اطلاعات کسب شده را فراموش نکنید و از آنها بتوانید در همه جا استفاده کنید .
همچنین ضروری است اطلاعات جمه آوری شده را در جایی ثبت نمایید تا در صورت فراموش کردن بتوانید دوباره به آنها دست پیدا کنید .

تعادل احساسات :
تقریبا استرس در طول روز همراه انسان اسن. بنابراین ، برقراری تعادل میان کارهای شخصی و شغلی به کنترل استرس کمک میکند .داشتن تعادل در احساسات ، نشانگر دستیابی شما به چشم انداز مورد نظرتان است .

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389

فیلیپ کاتلر پدر علم بازاریابی

فیلیپ کاتلر () در سال 1931 در شیکاگو متولد شد. لیسانس را از دانشگاه دی پل، فوق لیسانس را در رشته اقتصاد از دانشگاه شیکاگو، دکتری را در همان رشته از MIT و فوق دکتری ریاضی را از هاروارد و فوق دکتری علم و فناوری را از دانشگاه شیکاگو اخذ کرد.

او از سال 1969 استاد رشته بازاریابی بین المللی دانشگاه نورث وسترن است. این دانشگاه از اولین مراکزی بود که در آن بازاریابی تدریس می شد. نام کاتلر با واژه بازاریابی عجین شده است. او را بی هیچ تردید پدر بازاریابی می خوانند.

شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389
توسط: R.S.T

رهبر سده بیست ویک؛ هنرمند اجتماعی، نوآور فرهنگی

مقدمه

اکنون که چندین سال از ورود به سده 21 را پشت سر می گذاریم، تحولات جهانی، تکثر فزاینده تکنولوژی، جهانی سازی ،رقابت فزاینده بر سر منابع و بازار، رسوایی های تجاری، تنوع دربازار نیروی کار، فاصله فراوان و گسترده بین مناطق توسعه یافته و در حال توسعه، ذهن ما را با این پرسش روبه‌رو می سازد که جامعه جهانی و تجاری جدید، با جامعه قبلی چه تفاوتهایی دارد؟

جهان جدید جهانی پیچیده ، پویا ،شتابان با رشد فزاینده دانش است. بازارها،محصولات و سازمانها همگی جهانی متعدد و چند فرهنگی شده اند. جهان آشوب، عدم اطمینان، غیر خطی جایگزین جهان ثابت مطمئن و خطی شده است.

ما هم اکنون وابستگی فزاینده بین افراد، سازمانها ،جوامع و ملتها را تجربه می کنیم. موفقیت با این شرایط و موقعیت، مستلزم تغییر در فعالیتها و وظایف سازمانی و چگونگی اداره و رهبری سازمانها است.

جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

استراتژی بازاریابی

تدوین استراتژی بازاریابی


 

تدوین و طراحی استراتژی بازاریابی پایه وشالوده برنامه ریزی بازاریابی یک سازمان می باشد.

یک برنامه بازاریابی که بصورت علمی و بر پایه استراتژی مناسب تنظیم شده باشد هسته موفقیت هر کسب و کاربوده وسازمان را به اهداف از پیش تعیین شده می رساند.

برنامه بازاریابی باید با توجه به منابع سازمان قابل اجرا بوده و دارای زمان بندی متناسب و شرح و تقسیم بندی دقیق وظایف باشد.

بطور قطع انجام این امر یعنی نیاز به تخصص و استفاده از علوم وابسته داشته و کاری حساس و دقیق می باشد که آینده یک سازمان را رقم می زند.

در این یادداشت سعی شده است تا بطور خلاصه و بر پایه اصول علمی مروری بر نحوه تدوین استراتژی و تنظیم برنامه بازاریابی صورت گیرد.

 

جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

گذر از تهدید

گذر از تهدید: حکایت الاغ داخل چاه

نویسنده : admin

کشاورزی الاغ پیری داشت که روزی به داخل یک چاه بدون آب افتاد .

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از چاه بیرون بیاورد. مردم روستا و کشاورز برای آنکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زود تر بمیرد و سختی زیادی را تحمل نکند .

مردم با سطل و بیل ، روی سر الاغ خاک می ریختند. اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد روی خاکها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

پند ها :

·                                 تهدیدات در هر سزمانی وجود دارد که بایست راه مقابله و بیرون آمدن از آن ها را پیدا نمود .

·                                 گاهی اوقات راه های نابودی سازمان (ادغام ، انحلال ، واگذاری و …) همان راه نجات سازمان می باشد .

·                                 تهدیدات را می توان به فرصتی برای تجدد حیات تبدیل نمود .

·                                 مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم. اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

·                                 الاغ در روبرو شدن با یک مشکل، به شکل ظاهری آن که تهدید بود توجه نکرد بلکه با رویکرد متفاوت جنبه فرصت آن را یافت و از آن بهره برد.

·                                 از تمام منابع ، حتی منابعی که سبب نابودی ما را فراهم می آورند (در اینجا خاک) باید برای بقا و ارتقای خود و سازمان استفاده نمود.

·                                 خلاقیت و نوآوری حتی در بحرانی ترین شرایط کارساز می باشد .

·                                 در بحران و مدیریت آن  از منابع به طور احسنت استفاده نمایید .

·                                  File under : برنامه ریزی و مدیریت استراتژیک, تکنیک ها و مهارت های مدیریتی, حکایت های مدیریتی, خلاقیت و نوآوری, مدیریت استراتزیک, مدیریت بحران

·                                 Tags: مثل های مدیریتی, مثل های شیرین, مدیریت منابع, مدیریت و حکایت,مدیریت بحران, گذر از تهدید, بحران و مدیریت, تبدیل تهدید به فرصت, حکایت مدیریتی, حکایت یا طنز, حکایت الاغ داخل چاه, خلاقیت و نوآوری, داستان مدیریتی, داستان های کوتاه


·                                 RSS feed for comments on this post

·                                 TrackBack URI

۲ Responses For " گذر از تهدید: حکایت الاغ داخل چاه "

 

جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

راه حل

مردی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان‌ پزشک پرسید: «شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟»

روانپزشک گفت: «ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخوری، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالی کند.»

مرد گفت: «آهان! فهمیدم. آدم عادی باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.»

روانپزشک گفت: «نه! آدم عادی درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد؟»

شرح:

1. راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست.

2. در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود. در حکایت فوق هدف خالی کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی.

3. همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیستند.

جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .
ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .
دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . 
باورش به ناتوانی

جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389

پرسش 45 دلاری

 

 

 

 

یک مدیر و یک برنامه‌نویس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مدیر کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مدیر که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

برنامه‌نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم‌کننده‌ای است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم

مدبر مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگری داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مدیر را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازی کند

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»

مدیر بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مدیر گفت: «آن چیست که وقتی از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتی پائین می‌آید ۴ پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مدیر را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مدیر مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مدیر دوباره بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.





Powered by WebGozar

تماس با ما